تبليغاتX
ذهن آزاد

روزی مردی داخل چاهی افتاد و بسيار دردش آمد...
یک روحانی او را دید و گفت :حتما گناهی انجام داده ای
یک دانشمند عمق چاه و رطوبت خاک آن را اندازه گرفت
یک روزنامه نگار در مورد دردهایش با او مصاحبه کرد
یک یوگيست به او گفت : این چاله و همچنين دردت فقط در ذهن تو هستند در واقعيت وجود ندارند
یک پزشک برای او دو قرص آسپرین پایين انداخت
یک پرستار کنار چاه ایستاد و با او گریه کرد
یک  روانشناس او را تحریک کرد تا دلایلی را که پدر و مادرش او را آماده افتادن بهداخل چاه کرده بودند پيدا کند
  یک تقویت کننده  فکر او را نصيحت کرد که : خواستن توانستن است
  یک فرد خوشبين به او گفت : ممکن بود یکی از پاهات رو بشکنی
  سپس فرد بیسوادی گذشت و دست او را گرفت و او را از چاه بيرون آورد

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 11:35 توسط محمد حسين خدابخش |

اتومبیل مردی كه به تنهایی سفر می كرد در نزدیكی صومعه ای خراب شد.
 مرد به سمت صومعه حركت كرد و به رئیس صومعه گفت : ماشین من خراب شده. آیا می توانم شب را اینجا بمانم؟
رئیس صومعه بلافاصله او را به صومعه دعوت كرد. شب به او شام دادند و حتی ماشین او را تعمیر كردند. شب هنگام وقتی مرد می خواست بخوابد صدای عجیبی شنید.
صدای كه تا قبل از آن هرگز نشنیده بود ...
 صبح فردا از راهبان صومعه پرسید كه صدای دیشب چه بوده اما آنها به وی گفتند:« ما نمی توانیم این را به تو بگوییم . چون تو یك راهب نیستی»
 مرد با نا امیدی از آنها تشكر كرد و آنجا را ترك كرد.
چند سال بعد ماشین همان مرد بازهم در مقابل همان صومعه خراب شد .  راهبان صومعه بازهم وی را به صومعه دعوت كردند ، از وی> پذیرایی كردند و ماشینش را تعمیر كردند. آن شب بازهم او آن صدای مبهوت كننده عجیب را كه چند سال قبلش نیده بود ، شنید..
> صبح فردا پرسید كه  آن صدا چیست اما راهبان بازهم گفتند: :« ما نمی توانیم این را به تو بگوییم . چون تو یك راهب نیستی» این بار مرد گفت «بسیار خوب ،بسیار خوب ، من حاضرم حتی زندگی ام را برای دانستن فدا كنم..
اگر تنها راهی كه من می توانم پاسخ این سوال را بدانم این است كه راهب باشم ، من حاضرم .بگوئید چگونه می توانم راهب بشوم؟»
 راهبان پاسخ دادند « تو باید به تمام نقاط كره زمین سفر كنی و به ما بگویی چه تعدادی برگ گیاه
 روی زمین وجود دارد و همینطور باید تعداد دقیق سنگ های روی زمین را به ما بگویی. وقتی توانستی پاسخ این دو سوال را بدهی تو یك راهب خواهی شد.»
مرد تصمیمش را گرفته بود. او رفت و 45 سال بعد برگشت و در صومعه را زد. مرد گفت :‌« من به تمام نقاط كرده زمین سفر كردم و عمر خودم را وقف كاری كه از من خواسته بودید كردم .. تعداد برگهای گیاه دنیا 371,145,236, 284,232 عدد است و  231,281,219, 999,129,382 سنگ روی زمین وجود دارد»
راهبان پاسخ دادند :« تبریك می گوییم . پاسخ های تو كاملا صحیح است .
 اكنون تو یك راهب هستی . ما اكنون می توانیم منبع آن صدا  را به تو نشان بدهیم.» رئیس راهب های صومعه مرد را به سمت یك در چوبی راهنمایی كرد و به مردگفت : «صدا از پشت آن در بود»
 مرد دستگیره در را چرخاند
 ولی در قفل بود . مرد گفت :« ممكن است كلید این در را به من بدهید؟»
راهب ها كلید را به او دادند و او در را باز كرد. پشت در چوبی یك در سنگی بود . مرد درخواست كرد تا كلید در سنگی راهم به او بدهند.
راهب ها كلید را به او دادند و او در سنگی را هم باز كرد. پشت در سنگی هم دری از یاقوت سرخ قرار داشت. او بازهمدرخواست كلید كرد . پشت آن در نیز در دیگری از جنس یاقوت كبود قرار داشت.... و
همینطور پشت هر دری در دیگر ازجنس زمرد سبز ، نقره، یاقوت زرد و لعل بنفش قرار داشت.  در نهایت رئیس راهب ها گفت:« این كلید آخرین در است » . مرد كه از درهای بی پایان خلاص شده بود قدری تسلی یافت.. او قفل در را باز كرد. دستگیره را چرخاند و در را باز كرد . وقتی پشت در را دید و متوجه شد كه منبع صدا چه بوده است متحیر شد. چیزی كه او دید واقعا شگفت انگیز و باور نكردنی بود
 .....اما من نمی توانم بگویم او چه چیزی پشت در دید ، چون شما راهب نیستید

  لطفا به من فحش ندید؛ خودم دارم دنبال اونی كه اینو برای من فرستاده می گردم تا حقشو كف دستش بگذارم

+ نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 13:52 توسط محمد حسين خدابخش |

سه روز پس از تولدم در حالی که در گهواره ابریشمی ام دراز کشیده بودم و با تعجب به جهان اطرافم می نگریستم ودست و پا می زدم مادرم از دایه پرسید امروز فرزند من چطور است؟
دایه پاسخ داد و گفت:او خوب است خانم!سه بار به او شیر دادم و تا کنون نوزادی به شادابی و سرحالی او او ندیده بودم.چون این سخن را شنیدم بر خشمم افزوده شد و فریاد زدم و گفتم : مادر!سخن او را باور مکن!زیرا رختخواب من خشن است و مزه ی شیری که خورده امبسیار تلخ بود و بوی سینه اش در مشامم بیزار کننده و بد است.
اما مادرم زبان مرا نفهمید و دایه نیز سخن مرا درک نکرد زیرا من با زبان جهانی که از آن آمده بودم با آنان صحبت می کردم.
در بیست و یکمین روز تولد من یعنی روزی که می خواستند مرا غسل تعمید دهند کشیش به مادرم گفت:خانم!من به تو تبریک می گویم زیرا فرزند تو یک مسیحی متولد شده است!
با تعجب به کشیش گفتم :اگر راست می گویی پس مادر تو در آسمان به خاطرت بسیار بد بخت و غمگین است زیرا تو یک مسیحی متولد نشده ای! کشیش نیز زبان مرا نفهمید.
هفت ماه گذشت.فالگیری به صورتم نگاه کرد و به مادرم گفت:
فرزند تو در آینده رهبر بزرگی خواهد شد و مردم از او پیروی خواهند کرد!
با صدای بلند فریاد زدم و گفتم :این پیشگویی دروغ محض است زیرا من از خود آگاهم و یقین دارم که در آینده موسیقی دان خواهم شد.
از آن زمان سی و سه سال می گذرد و در این مدت مادر و دایه و کشیش به رحمت خدا رفتند و مردند در حالی که فالگیر هنوز زنده است و به کار خود مشغول.
دیروز او را در کنار معبد دیدم و پس از احوال پرسی به من گفت:می دانستم که تو موسیقی دان بزرگی خواهی شد.من آینده تو را از زمان کودکی ات به مادرت پیش بینی کرده بودم!
سخن فالگیر را باور کردم زیرا من نیز زبان جهانی که از آن آمده بودم را از یاد برده ام.
جبران خلیل جبران
+ نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت 20:41 توسط محمد حسين خدابخش |

این شعر زیبای مولانا رو تقدیم به همه شما عزیزیان می کنم. به نظر من این شعر بسیار تامل برانگیزه.

بیاید به این سئوال لااقل فکر کنیم که چه مدت از روزمون رو برای درک حقیقت صرف می کنیم و چقدرش رو به کارهای دیگه می پردازیم.

منتظر نظرات شما هستم.

اگر تو یار نداری چرا طلب نکنی

وگر به یار رسیدی چرا طرب نکنی

وگر حجاب شود مر تو را ابوجهلی

چرا غزای ابوجهل و بولهب نکنی

به کاهلی بنشینی که این عجب کاریست

عجب تویی که هوای چنان عجب نکنی

تو آفتاب جهانی چرا سیاه دلی

که تا دگر هوس عقده ذنب نکنی

شب وجود تو را در کمین چنان ماهیست

چرا دعا و مناجات نیم شب نکنی

شرابم آتش عشقست و خاصه از کف حق

حرام باد حیاتت که جان حطب نکنی

اگر چه موج سخن میزند ولیک آن به

که شرح آن به دل و جان کنی به لب نکنی

حضرت مولانا

http://www.mowlana.org

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 8:53 توسط محمد حسين خدابخش |

نوشته ای که در ذیل ملاحظه خواهید کرد داستانی است که به قلم سید مهدی شجاعی نگارش شده که ضمن تقدیر از نویسنده از ارسال ایشون هم نهایت تشکر را داریم و امیدوارم شما دوستان هم از خوندنش لذت ببرید ...

مرد از زن که به شدت احساس زیبایی می‌كرد، پرسید:

ببخشید، شما "شارون استون" نیستین؟

زن با عشوه گفت: نه... ولی...

و پیش از آنکه ادامه بدهد، مرد گفت: بله، فكر می‌كردم. چون... زن حرفش را برید، ولی همه می‌گن خیلی شبیهشم. اینطور نیست؟

 

مرد قاطع گفت: نه، همه اشتباه می‌‌كنن. به خاطر این‌كه "شارون استون"، زن خوشگلیه، ولی شما متأسفانه اصلا خوشگل نیستین. به همین دلیل، من فكر كردم شما نباید "شارون استون" باشین.

زن تازه فهمید كه رو دست خورده، با عصبانیت فریاد كشید: بی‌شرف! مگه خودت خواهر و مادر نداری؟

مرد آرام گفت: چرا. ولی اونها هیچ‌كدوم فكر نمی‌كنن كه شبیه "شارون استون" هستن.

ادامه داستان را در ادامه مطلب ملاحظه نمایید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 23:48 توسط محمد حسين خدابخش |

گروهی از دانشمندان 5 میمون را در قفسی قرار دادند. در وسط قفس یك نردبان  و بالای نردبان  موز گذاشتند.

هر زمانی كه میمونی بالای نردبان می‌رفت دانشمندان بر روی سایر میمون‌ها آب سرد می‌پاشیدند.

پس از مدتی، هر وقت كه میمونی بالای نردبان می‌رفت سایرین او را كتك می‌زدند.

پس از مدتی دیگر هیچ میمونی علی‌رغم  وسوسه‌ای كه داشت جرات بالا رفتن از نردبان را به خود نمی‌داد.

دانشمندان تصمیم گرفتند كه یكی از میمون‌ها را جایگزین كنند.

اولین كاری كه این میمون جدید انجام داد این بود كه بالای نردبان برود كه بلافاصله توسط سایرین مورد ضرب و شتم قرار گرفت.

پس از چندبار كتك خوردن میمون جدید با این كه نمی‌دانست چرا؟  اما یاد گرفت كه بالای نردبان نرود.

میمون دومی جایگزین گردید و همان اتفاق تكرار شد.

سومین میمون هم جایگزین شد و دوباره همان اتفاق (كتك خوردن) تكرار گردید. به همین ترتیب چهارمین و پنجمین میمون نیز عوض شدند.

آن چیزی كه باقی مانده بود گروهی متشكل از 5 میمون جدید بود كه  با اینكه هیچ‌گاه آب سردی بر روی آن‌ها پاشیده نشده بود، میمونی كه بالای نردبان می‌رفت را كتك می‌زدند.

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 19:57 توسط محمد حسين خدابخش |

اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،
و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،
و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،
و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی.
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،
بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کني.

برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،
از جمله دوستان بد و ناپایدار،
برخی نادوست، و برخی دوستدار
که دست کم یکی در میانشان
بی تردید مورد اعتمادت باشد.

و چون زندگی بدین گونه است،
برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،
نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،
که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد،
تا که زیاده به خودت غرّه نشوی.

و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی
نه خیلی غیرضروری،
تا در لحظات سخت
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگهدارد.

 


همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی
نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند
چون این کارِ ساده ای است،
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میکنند
و با کاربردِ درست صبوری ات برای دیگران نمونه شوی.

و امیدوام اگر جوان كه هستی
خیلی به تعجیل، رسیده نشوی
و اگر رسیده ای، به جوان نمائی اصرار نورزی
و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی
چرا که هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد
و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.

امیدوارم سگی را نوازش کنی
به پرنده ای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی
وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می دهد.
چرا که به این طریق
احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان.

امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی
هرچند خُرد بوده باشد
و با روئیدنش همراه شوی
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.

بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی
زیرا در عمل به آن نیازمندی
و برای اینکه سالی یک بار
پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: این مالِ من است.
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است!

و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی
و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی
که اگر فردا خسته باشید، یا پس فردا شادمان
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید.

اگر همه ی اینها که گفتم فراهم شد
دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 19:19 توسط محمد حسين خدابخش |

 

مردي بسيار ثروتمند که از نزديکان امپراطور بود و در سرزمين مجاور ثروت کلاني داشت، از محبت و عشقي که رعايا ونزديکانش نسبت به شيوانا داشتند به شدت آزرده بود. به همين خاطر روزي با خشم نزد شيوانا آمد و با لحن توهين آميزي خطاب به شيوانا گفت: آهاي پير معرفت! من با خودم يکي از رعيت هايم را آورده ام و مقابل تو به او شلاق مي زنم.به من نشان بده تو چگونه آن را تلافي مي کني.
شيوانا سر بلند کرد و نيم نگاهي به رعيت انداخت و سنگي از روي زمين برداشت و آن را در يک کفه ترازوي مقابل خود گذاشت. کفه ترازو پائين رفت و کفه ديگر بالا آمد. مرد ثروتمند شلاقي محکم بر پاي رعيت وارد ساخت. فرياد رعيت شلاق خورده به آسمان رفت. هيچکس جرات اعتراض به فاميل امپراطور را نداشت و در نتيجه همه ساکت ماندند. مرد ثروتمند که سکوت جمع را ديد لبخندي زد و گفت: پس قبول داري که همه درس هاي تو بيهوده و بي ارزش است!
هنوز سخنان مرد به پايان نرسيده بود که فريادي از بين همراهان مرد ثروتمند برخاست. پسر مرد ثروتمند همان لحظه به خاطر رم کردن اسبش به زمين سقوط کرده بود و پاي راستش شکسته بود. مرد ثروتمند سراسيمه به سوي پسرش رفت و او را در آغوش گرفت و از همراهان خواست تا سريعاً به سراغ طبيب بروند.
در فاصله زماني رسيدن طبيب، مرد ثروتمند به سوي شيوانا نيم نگاهي انداخت و با کمال حيرت ديد که رعيت شلاق خورده لنگ لنگان خودش را به ترازوي شيوانا رساند و سنگي از روي زمين برداشت و در کفه ديگر ترازو انداخت. اکنون کفه پائين آمده، بالا رفت و کفه ديگر به سمت زمين آمد. مي گويند آن مرد ثروتمند ديگر به مدرسه شيوانا قدم نگذاشت.
کفه ترازوي شما در ترازوي عدل الهي چگونه است؟!

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 18:21 توسط محمد حسين خدابخش |

 

وقتی من ۴ ساله بودم: بابای من می‌تونه هر کاری رو انجام بده.

وقتی من ۵ ساله بودم: بابای من خیلی چیزا می‌دونه.

وقتی من ۶ ساله بودم: بابای من زرنگ‌تر از بابای توست.

وقتی من ۸ ساله بودم: بابای من همه چیز رو هم نمی‌دونه.

وقتی من ۱۰ ساله بودم: اونوقتا که بابام همسن من بود همه چیز با حالا فرق داشت.

وقتی من ۱۲ ساله بودم: بابا یه قدری پیر شده .

وقتی من ۱۴ ساله بودم: به حرفهای بابام توجه نکن، اون از مد افتاده.

وقتی من ۲۰ ساله بودم: وای خدای من بابا دیگه کاملا از رده خارجه.

وقتی من ۲۵ ساله بودم: بابا هرچی باشه یه پیرهن از من بیشتر پاره کرده.

وقتی من ۳۵ ساله بودم: من تا با بابام مشورت نکنم کاری انجام نمیدم.

وقتی من ۴۰ ساله بودم: متعجبم که پدر چطور اون جریان رو حل کرد، خدا بیامرز خیلی عاقل بود.

وقتی من ۵۰ ساله بودم: حاضرم همه چیزمو بدم فقط چند لحظه با بابای خدابیامرزم مشورت کنم. خیلی چیزا بود که میتونستم ازش یاد بگیرم.

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 18:16 توسط محمد حسين خدابخش |

رئیس جمهور از تلویزیون درآمد ناخالص ملی را با احتیاط تمام اعلام کرد. رئیس بانک مرکزی روی دسته ی مبل کوبید و گفت باز هم اشتباه کرد ، هشت سال است اشتباه می کند .زن از آشپزخانه داد زد: خودت را ناراحت نکن ! مگر این هشت سال کسی فهمیده یا اعتراض کرده ؟ رئیس بانک مرکزی گفت : حرف این چیزها نیست ، باید تمام ارقام را دوباره عوض کنیم .

+ نوشته شده در سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 21:46 توسط محمد حسين خدابخش |

جوان گل فروش دید که مرد پراید سوار به زن پژو سوار خیره مانده . به شیشه ی ماشین زد و به مرد گفت : می توان برایش گل بفرستی با یک کارت ویزیت . مرد از فکر جوان خوشش آمد.با عجله کارت ویزیتش را با پول گل به جوان داد .جوان دسته ی گل و کارت ویزیت را به زن داد .زن دسته گل را آهسته روی صندلی گذاشت و کارت ویزیت را انداخت کف ماشین ، روی دیگر کارت ها .یک چهارراه پایین تر دور زد .جوان گل فروش در لاین دیگر منتظرش بود ،زن دسته ی گل را به جوان برگرداند این سومین دسته گلی بود که از صبح ، نصف قیمت به جوان می فروخت.

+ نوشته شده در سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 21:44 توسط محمد حسين خدابخش |

زني شايعه اي درباره همسايه اش را مدام تكرار كرد. در عرض چند روز، همه محل داستان را فهميدند. شخصي كه داستان درباره او بود عميقاً آزرده و دلخور شد. بعداً، زني كه آن شايعه را پخش كرده بود متوجه شد كه كاملاً اشتباه مي كرده. او خيلي ناراحت شد ونزد خردمندي پير رفت و پرسيد براي جبران اشتباهش چه مي تواند بكند.

پيرخردمند گفت: « به فروشگاهي برو و مرغي بخر و آن را بكش. سر راه كه به خانه مي آيي پرهايش را بكن و يكي يكي در راه بريز» زن اگر چه تعجب كرد، آنچه را به او گفته بودند انجام داد.

روز بعد، مرد خردمند گفت: «اكنون برو و همه پرهايي را كه ديروز ريخته بودي جمع كن و براي من بياور» زن، در همان مسير، به راه افتاد، اما با نا اميدي دريافت كه باد همه پرها را با خود برده. پس از ساعتها جستجو، با تنها سه پر در دست، بازگشت.

خردمند پير گفت: « مي بيني؟ انداختن آنها آسان است اما باز گرداندنشان غير ممكن است. شايعه نيز چنين است. پراكندنش كاري ندارد، اما به محض اين كه چنين كردي ديگر هرگز نمي تواني كاملاً آن را جبران كني».

+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 19:10 توسط محمد حسين خدابخش |

 

می گویند زمانی که قرار بود دادگاه لاهه برای رسیدگی به دعاوی انگلیس در ماجرای ملی شدن صنعت نفت تشکیل شود، دکتر مصدق با هیات همراه زودتر از موقع به محل رفت. در حالی که پیشاپیش جای نشستن همه ی شرکت کنندگان تعیین شده بود دکتر مصدق رفت و روی صندلی انگلستان نشست. قبل از شروع جلسه یکی دو بار به دکتر مصدق گفتند که اینجا برای هیات انگلیسی در نظر گرفته شده و جای شما آن جاست اما پیرمرد تحویل نگرفت و روی همان صندلی نشست.

جلسه داشت شروع می شد و هیات نمایندگی انگلیس روبروی دکتر مصدق منتظر ایستاده بود تا بلکه بلند شود و روی صندلی خودش بنشیند اما پیرمرد اصلاً نگاهشان هم نمی کرد.

جلسه شروع شد و قاضی رسیدگی کننده به مصدق رو کرد و گفت که شما جای انگلستان نشسته اید و جای شما آن جاست.

کم کم ماجرا داشت پیچیده می شد که مصدق بالاخره به حرف آمد و گفت:خیال می کنید نمی دانیم صندلی ما کجاست و صندلی انگلیس کدام است؟ نه آقای رییس، خوب می دانیم جایمان کجاست اما راستش را بخواهید چند دقیقه ای روی صندلی دوستان نشستن برای خاطر این بود تا دوستان بدانند برجای ایشان نشستن یعنی چه. او اضافه کرد که سال های سال است که دولت انگلستان در سرزمین ما خیمه زده و کم کم یادشان رفته که جایشان این جا نیست.

با همین ابتکار و حرکت عجیب بود که تا انتهای نشست فضای جلسه تحت تاثیر مستقیم این رفتار پیرمرد قرار گرفت و در نهایت هم انگلستان محکوم شد.

 

 

شما مقایسه کنید.

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 11:39 توسط محمد حسين خدابخش |

 

با روی کار آمدن موضوعات تازه شما آگاه تر می شوید. برای همین است که انسان ها تشنه و آرومند چیزهای تازه هستند. چیزهای کهنه خسته کننده می شوند. همین که چند زمانی با یک موضوع زندگی کردید هشیاری خود را بدان از دست می دهید. شما آن را پذیرفته اید. دیگر به نگرش تان نیاز نیست و دل تان را می زند. برای نمونه شاید سال ها باشد که از همسرتان ناآکاه باشید زیرا او را بدیهی فرض کرده اید. دیگر چهره اش را نمی بینید. نمی توانید رنگ چشم هایش را به یاد آورید. سال هاست که به راستی متوجهش نبوده اید. تنها پس از مرگ اوست که بار دیگر به یاد می آورید که او در کنارتان بوده است. از این روست که زن ها و شوهرها از یکدیگر دلزده می شوند. هر چیزی که نگرش پیوسته شما را به خود نکشد دلزدگی پدید می آورد.

اوشو - مراقبه هنر وجد و سرور

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 22:4 توسط محمد حسين خدابخش |

من می ‌توانم خوب،بد،خائن،وفادار،فرشته‌خو ياشیطان‌صفت باشم  

من می توانم تو را دوست داشته يا ازتو متنفرباشم،

من می توانم سکوت کنم، نادان و يا دانا باشم،

چرا که من یک انسانم، و اینها صفات انسانى است  

و توهم به یاد داشته باش

من نباید چیزى باشم که تو می خواهى ، من را خودم از خودم ساخته ام،

تو را دیگرى باید برایت بسازد و

توهم به یاد داشته باش

منى که من از خود ساخته ام، آمال من است ،

تویى که تو ازمن می سازى آرزوهایت و یا کمبودهایت هستند.

لیاقت انسانها کیفیت زندگى را تعیین میکند نه آرزوهایشان

و من متعهد نیستم که چیزى باشم که تو می خواهى

و تو هم می توانى انتخاب کنى که من را می خواهى یا نه

ولى نمی توانى انتخاب کنى که از من چه می خواهى .

می توانى دوستم داشته باشى همین گونه که هستم ، و من هم.

می توانى از من متنفر باشى بى هیچ دلیلى و من هم ،

چرا که ما هر دو انسانیم.

اين جهان مملواز انسانهاست ،

پس این جهان می تواند هر لحظه مالک احساسى جدید باشد.

تو نمی توانى برایم به قضاوت بنشینى وحكمي صادر كني ومن هم،

قضاوت و صدورحکم بر عهده نیروى ماورایى خداوندگار است.

دوستانم مرا همین گونه پیدا می کنند ومی ستایند،

حسودان از من متنفرند ولى باز مي ستایند،

دشمنانم کمربه نابودیم بسته اند و همچنان می ستایندم،

چرا که من اگر قابل ستایش نباشم نه دوستى خواهم داشت،

نه حسودى و نه دشمنى و نه حتى رقیبى،

من قابل ستایشم، و تو هم.

یادت باشد اگر چشمت به این دست نوشته افتاد

به خاطر بیاورى که آنهایى که هر روز می بینى و مراوده می کنى

همه انسان هستند وداراى خصوصیات یک انسان، با نقابى متفاوت،

اما همگى جایزالخطا.

نامت را انسانى باهوش بگذار اگرانسانها را از پشت نقابهاى متفاوتشان شناختى،

  و یادت باشد که کارى نه چندان راحت است.  

                                                     قسمتی ازدست نوشته‌های مهاتماگاندی

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 15:8 توسط محمد حسين خدابخش |